پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠
باز خواني انسان معاصر
اشاره؛
«مرتضي نوربخش» شاعري است محجوب، پركار و... وي در اوايل دههي شصت از جوانترين شاعران نسل انقلاب بود كه با سرودن غزلهاي نوآيين و استوار و آغازي درخشان در عرصهي شعرِ پس از انقلاب حضور يافت و پس از آن تاكنون با انتشار هفت مجموعه شعر اين حضور را تداوم بخشيده است؛ باغهاي نارون، سرزمين كودكي، عشقهاي گمشده، در مسير تماشا، آمدن گناه من نبود، گزيدهي ادبيات معاصر (نيستان ـ شماره ٢٥) و سينهسرخ و درخت آزاد مجموعههاي منتشرشدهي «مرتضي نوربخش»اند كه دلبستگي و رويكرد شاعر به دو قالب «غزل» و «شعر نيمايي» در آنها نسبت به ديگر قالبهاي شعري برجستهتر است.
از اين شاعر گرامي دفترهاي آواز مردگان، بارش خورشيد ، ترانههاي ابدي و آفتاب و دريا نيز بهزودي منتشر خواهد شد.
اينك شعر نيمايي «انسان معاصر» از مرتضي نوربخش را بازميخوانيم كه در چشماندازي سهرابوار انسان را از آغاز تا اكنون روايت ميكند.
ناگهان آغاز شد آدم
و زمين با اولين آواز روشن شد
گفت آدم:
سيب سرخ آرزو را بعد از اين زير درخت زندگاني
پس ملايك نيز در حقّش
گفتهاند: «آمين!»
گفت آدم:
فرصت سبزي كه پيش آمد مرا تا لحظهي موعود
بايد از خورشيد
بايد از دريا
بايد از هر چيز در هر جا
كه افقهاي مرا آباد ميسازد
بهره برگيرم
پس به خاك افشاند
بذر گندم را و از پستان بيداري نخستين شير را دوشيد
و نشست آنگاه با خورشيد صحبت كرد
شب فراز آمد
ماه را بوييد و جسم نيمپوشش را
به سمت خواب دعوت كرد
بود رواندازش از مهتاب
روز شد... شب شد
روز... شب... شب... روز...
زيست آدم
سالياني چند با بوي خوش وحشيترين گلها
و نهال عاشقي شد بارور
با ميوههاي روشن و تيره
در چه وقتي بود،
روز يا شب، من نميدانم
آن زماني را كه ناهنگام
آدمي طعم شگفت مرگ را حس كرد
هرچه بود آن دم
بين رؤيا و حقيقت بود
«چيزي در شباهت
بين خواب و بين بيداري»
آن زمان، آن دم
گفت آدم؛
اي شكفتنهاي پيش از اين
اي رسيدنهاي در اكنون
باغهاي خرّم و زيبا
ابرهاي خفته در زهدان درياها
روزها، شبها
بعد از اين ديگر شماها را نخواهم ديد
هم،
اي زمانهايي كه ميآييد بعد از من
از هماينك با شما بدرود گفت آدم
و شما اي ميوههاي مانده بر شاخه
يادتان باشد
بر گريزان و بهارانيست با فردا
و بدين سان
اولين پيغمبر عشق از جهان كوچيد
بعد از آن كمكم
سيب و گندم منتشر شد بر بسيط خاك
كوه،
اولين مأواي انسان شد
صبحها ميديد انسان، غار
لقمههاي نور را با حرص ميبلعد
گفت:
سفرهاي از تختهسنگ تيره خوش بادم
تكّهاي از قرص خورشيد از براي ناشتايي نيز
لقمهاي از نور خورد، آنگاه
تشنه از فردا
شد به سوي چشمهاي جاري، برهنهپا
از زلالِ آن كفي، نوشيد
سنگلاخي بود و موجي از خزه ـ گسترده در آنجا ـ
گستراي كوه را پيمود
آسمان را ميل باران اتفاق افتاد
خيسِ خيسِ خيس از بارانِ فروردين
سنگها او را صدا كردند با پيوستني از رود تا دريا
و در آنجا ديد
فوجي از مرغان ماهيخوار عاشق را
كه در آغاز بعد از ظهر
با صدفهاي تهي
منقارشان را
پاك ميكردند
از تكاپو خسته، بر ساحل، كمي لم داد
نغمهي مرغان دريايي، و موسيقي دريا
در تلاقي بود
باد نيز
از برايش سايهبان از ابر ميآورد
ابر، نه... گيسوي دريا بود
ـ افشان در هوا
گاهي ـ
روي زيراندازي از شن خوابِ خوبي كرد
خواب ديد:
ماهيان در دستههاي بيش و كم
با هم
پهنهاي امن دريا را به گلگشتند
با درخشان فلسهاي آرزو
چون كاسهي خورشيد
ناگهان بيدار شد در نيمهي راهِ خواب
آسمانِ عصر، آغوش تماشا بود
در مسير روز
غازهاي وحشي آوازخوان
بودند در پرواز
دورترها نيز پُر ميشد
كاسهي خورشيد از دريا
ديد؛
اجتماع آبها زيباست
اجتماع سنگها زيباست
ديد در عمقِ كنفزاران
باد ميگويد:
تور بايد بافت
زندگي درياست
گفت اينك اجتماع سبزِ انسانها
هست زيباتر
جنگلي انبوه بايد بود
و درختان مجاور را
دوست بايد داشت
زندگي با عشق
هست درياتر
قرنها طي گشت، بيبرگشت
آب بود و خاك و انسان
چون گوزن تشنهاي
بر پرتگاه تيرهاي
مانده
تا كه از آن سوي بارانهاي خورشيدي
صدايي بيكران آمد
و زمين از آسمان پُر شد
ولي انسان
برد سهم اندكي از آن
اينك انسان معاصر را
در مَثَل دنيا قُرُقگاهيست،
تا قُرُق را بشكند صيّاد
آي آرامش نصيبان!
خونِ اين صيدي كه اكنون ريخته بر برف
كيست صيادش؟!
خسته از ديروز
با سكوت سهمگيني از تماشا
بازميگردم
رو به رويم
باغ سرسبزيست از نارنج
روي هر شاخه شبيه آفتاب صبح
ميدرخشد ميوهي نارنج در برف زمستاني
آي آدم!
سيب سرخ آرزو
امروز نارنجيست،
ميداني؟!